تبليغاتX
غور باستان The Ancient Ghor

تاریخ مختصر ادبیات افغانستان

 

اگر به گذشته کوتاه نظری کنیم در می یابیم که آریانای کهن در محور شهر باستانی بلخ مدنیت درخشان پنجهزار ساله افغانستان را داشت. مدنیتی که شامل افغانستان کنونی، هند، فارس (ایران) و آسیای میانه می گردید. قبل از گسترش دین اسلام، مدنیت آریایی به عنوان مهد تمدن و زبان در تاریخ قدیم جهان همیشه بحث های علمی دارد. بلخ مرکز و آغازگر زبان اوستایی و دین زردتشتی بود. زردتشت خود اهل و متولد شهر بلخ بود و به قول بیشتر مستشرقین زادگاه زردتشت را بلخ باختر (بخدی) می دانند.

در تاریخ افغانستان، بلهیکا یا بلخ را همان "بخدی" اوستا می دانند که با استناد به اقوال محققین، این شهر باستانی کانون رهایش و مدنیت شاخهء هندو اروپایی است(الف، ص:70) که در آریانا، هند و فارس بسط و توسعه یافت و در عصر ودائی ها، آریاییان از شما به جنوب سلسله کوه های "هندوکش" پراگنده شدند. "پیشدادیان بلخی" رادر "بخدیم سریرام درفشان" که به معنی (بلخ زیبا و دارای بیرق های بلند) است می نامیدند. "یما" مؤسس و پادشاه این مدنیت بود. طبق مندرجات "ودا" و "اوستا"، یما اولین پادشاه آریایی است. (ب، ص: 22)

در آثار ودائی و کتاب "ماهاباراته" در باره لفظ "ماهیکا" یا " باهیلکا" این نکته را روشن می سازد که بلخ منشأ ظهور آریایی ها بود که پسانها به مرو، سغد، کابل، هرات، سرزمین هند و بخش فارس گسترش یافتند.

در "اوستا" با کلمات ساده، از زنده گانی بدون تکلف و آرایش "یما" پادشاه سخن رانده شده است. . نام پادشاهان آریایی که ینیان گذار برابری، حکمروایی و اداره بودند به پیشدادی ای بلخ معروف نیز اند. در سرود های "ویدی" از "یاما" که در اوستا "یما" است، نام برده اند.

سروده های "ریکویدا" که از کتاب برهمنایان ریشه گرفته است، حدود دو هزار و پنجصد سال قبل در افغانستان سروده شده است و سپس در سرزمین هند رشد نمود. " زبان اویستا در افغانستان پیدا شده....سرود های زردتشت بشکل زبانی و شفاهی حفظ گردید. زبان ادبیات اویستایی افغانستان که دارای شعر منظوم هم بود، یک ادب شفاهی بود و بس.." (پ، ص:36)

در قرن اول میلادی سروده های اویستایی گردآوری شده و تدوین گردید که به اویستای ساسانی معروف است. در آن زمان فارس ها در جنوب ایران قادر به تشکیل دولت نشده بودند. در افغانستان ده قرن قبل از میلاد، تمدن باشکوه با روش های اجتماعی، اقتصادی وجود داشت و هنر در جامعه راه خود را گشوده بود.

پادشاهان قدیم بلخ عبارت بودند از پیشدایان، کیانیان، اسپه ها که پسانها در شاهنامه فردوسی و روایات مؤرخان نیز از آنها یاد شده است.. آریایی ها که به باختریان ثروتمند نیز شهرت داشتند، در اوایل هجوم و حملات قبیله های بدوی آسیای مرکزی قرار گرفتند. زمانیکه ماد ها و سپس هخامنشی ها، دولت های خود را در فارس(ایران) شکل دادند و اداره آنان نظم گرفت، در دوره هفتمین پادشاه این سلسله در سال 539 قبل از میلاد متوجه باختریان در افغانستان گردیدند و برای چپاولگری و تسخیر این سرزمین ثروتمند لشکر کشی ها کردند.این جنگ ها مدت شش سال ادامه یافت و کوروش در جنگ های افغانستان کشته شد. اما مناطق کرمان، پارتیا، باختر، هرات، ستاگیدیا (افغانستان مرکزی)، سیستان و بلوچستان در تصرف هخامنشی ها درآمد. پسر کوروش از جمله شاهان مقتدری بود که به مناطق مفتوحه قناعت نکرده و سلسله فتوحات خود را تا دامنه سند ادامه داد. سپس متوجه غرب فارس شد.دراین زمان اداره کننده گان افغانستان و والی ها در شمال و غرب کشورمان، خواهان استقلال و تأسیس سلطنت های جداگانه شدند و تحرک
استقلال طلبی باعث شد تا مردم، "بسوس" والی باختریان را پادشاه افغانستان اعلان کنند.

زبان خروشتی: رسم الخط و زبان "خروشتی" در قرن ششم قبل از میلاد عامل تازه انکشاف تمدن قدیم کشور ماست که از راست به چپ نوشته میشد. این زبان و رسم الخط در دفاتر و دیوان ها، کتیبه های سنگی، فلزات، مسکوکات و ظروف بجا مانده است و منحیث اسناد معتبر وجود دارد. چنین آثار در هده جلال آباد، خوات وردک، منطقه بیماران درونته کشف شده و هم مسکوکاتی در کاوش های باستان شناسی از چمن منطقه جشن و تپه مرنجان کابل پیدا شده است. معبد سرخ کوتل هم بیانگر تمدن قدیم افغانستان است. این آثار بدست آمده حوادث و واقعات دوره های تمدن باختریان، دوره تسلط هخامنشی ها و دوره با عظمت تمدن کوشانی ها را بیان می دارد.

زمانیکه اسکندر مقدونی سلسلهء هخامنشی ها را در فارس(ایران) مضمحل نمود، متوجه آریانا(افغانستان) شده و در سال 330 ق.م. به کشور ما لشکر گشایی را آغاز کرد. با وجود اینکه حکومت مرکزی در افغانستان ازبین رفته بود و مردم در حالت قبیله یی و منطقه زنده گی می کردند، ولی اسکندر به مقاومت شدید مردم در شهر های مشهور افغانستان چون: طوس، هرات، غزنی،بلخ و کابل برخورد.اسکندر طی این مقاومت برای اولین بار زخمی شد و سخت زیر تأثیر نیرو های مقاومت افغانستان قرار گرفت تا اینکه احساس خسته گی و پشیمانی می کرد. مقاومت پیهم مردم افغان، او را مجبور به برگشت ازافغانستان کرد و از راه بلوچستان و فارس به بابل رفت.

مردم افغانستان بعد از مرگ اسکندر مقدونی، در چهار بخش اداره های چهار گانه را تشکیل دادند که عبارت بودند از : ولایت باختر یا سغدیانه، ولایت کابلستان، ولایت هرات و سیستان، و ولایت کندهار و و بلوچستان. ادارهء هر چهار بخش افغانستان بدست والیان یونانی اداره میشد که در سال 250 ق. م. یعنی هشتاد سال استقلال افغانستان را اعلان نمودند.

یکی از محققان افغان در مورد کلمهء (باختر) م نویسد: "..واژه باختري ابداع دانشمندان غربي است. نام اصلي آن بقول زائر چيني هيوان تسانگ « تخاري» بوده است، يعني زبان كه مردم تخارستان بدان سخن ميگفتند. اما چون زبان ديگري قبل از باختري كشف و به تخاري معروف شد بناء براي زبان تازه نام باختري را برگزيدند كه منسوب بسرزمين باختر است." (ع، صفحه انترنتی خاوران)

زبان مردم افغانستان از تأثیرات نفوذی یونانیان نیز متأثر گردیده و از قرن سوم ق.م.، رسم الخط یونانی با زبان پراکریت و رسم الخط خروشتی یکجا بکار می رفت و مورد استفاده قرار می گرفت.. همچنان خط پارتی که انکشاف یافته خط "آرامی" است در عهد سلسلهء کوشانی ها و نفوذ ساسانی ها در بخش های از افغانستان مروج گردید.

رسم الخط خروشتی – که از راست به چپ نوشته میشد – حدود یک هزار سال در سرزمین آریانای کهن رواج داشت که حدود و ثغور این زبان از بلخ و ماورأی دریای آمو تا سیستان و پنجاب بود.در جنوب افغانستان علاوه از رسم الخط خروشتی، زبان "برهمنی" با رسم الخط آن نیز مروج و مورد استعمال بود.

در افغانستان قبل از اسلام (دورهء باختریان) زبان های زیاد دیگری نیز گپ زده میشد که عبارت بودند از زبان دری،تخاری، سغدی، یونانی، پشتو، اسکایی و پهلوی. این زبان ها غالباً منشعب از زبان های سانسکریت و پراکریت اند.


تفاوت زبان دری و پهلوی: زبان های دری و پهلوی با وجود شباهت های مشترکی دارند، ولی در اساس و بنیاد از هم متفاوت اند. عبدالله بن مقفع گوید: "...پهلوی منسوب است به پهله که نام پنچ شهر است: اصفهان، ری، همدان، ماه نهاوند و آذربایجان. و اما دری زبان شهر نشینان بود و درباریان با آن سخن می گفتند و منسوب به دربار پادشاهی است و از میان زبان های اهل خراسان و مشرق، زبان مردم بلخ در آن بیشتر بود. اما پارسی، زبان مؤیدان (روحانیون زردتشتی) گزیده بود که در پارس مردم به آن دین معتقد بودند ) و امثال آنان بود و مردم فارس به آن سخن می گفتند." (ت، ص:39)

عبدالله بن مقفع نیز محدودیت زبان پارسی را به شهر های خاص نموده، در حالیکه زبان دری با وسعت و گسترش آن در خطهء بزرگ خراسان(افغانستان قدیم) زبان رسمی، ادبی و معتبری بود و همه آثار و تاریخ و حکمت به این زبان نوشته شده است و از افتخارات مردم افغانستان بشمار می اید که تأثیراتی بر لهجهء فارسی نیز داشته است.

در اواسط قرن سوم ق.م. دولت موریای هند در گسترش دین بودایی در افغانستان سعی نمود. دولت یونانو باختری افغانستان دراین نفوذ دینی ممانعت ننمودند و می خواستند خود را در ثروت هند شریک سازند. لذا دین بودایی جای دین زردتشتی راگرفت.

کوشانی ها با تشکیل دولت افغانستان، مدنیت جدید را در تاریخ کشور ما رقم زدند. کنیشکا مقتدرترین پادشاه کوشانی در 120 میلادی پایتخت افغانستان را از بلخ و شمال افغانستان به بگرام و کاپیسا انتقال داد. این سلسله تا 220 میلادی دوام نمود که گرایش خاص در سیطره هند داشتند. یکی از قویترین حکومات محلی کوشانی ها، دولت کابلستان بود که از کاپیسا در جنوب هندوکش تا سواحل سند تسلط داشت." (پ، ص:50)

زبان پادشاهان کوشانی ختنی و تخاری بود که این دو زبان از هم تفاوت کلی داشتند. اما زبان خروشتی در افغانستان از تاریخ پنجم ق.م. تا آغز قرن ششم میلادی، به مدت ده قرن رایج بود. ساحهء زبان های افغانستان از آسیای میانه تا جنوب سند و در غرب از کرمان تا سیستان وسعت داشت. آثاری از آن دوره ها نیز در مناطق مذکور وجود دارد.

از سال 220 تا 425 میلادی، افغانستان در تشنجات و حملات سه جانبه قرار داشت. ساسانی ها شمال غرب افغانستان را در دست گرفتند، سلسله "کیداری" ها که مرکز آن کاپیسا بود موجودیت خود را در جنوب حفظ نموده و با ساسانی ها در جنگ بودند. کیداری ها با دولت "گپتا" های هندی دوستی و مراودت داشتند. در سال 425م. یقتلی ها در شمال افغانستان دولت را تأسیس کردند که مرکز این دولت تخارستان بود. این دولت با قدرتی که داشت، توانست بهرام گور را در "مرو" و یزدگرد ساسانی را در "مرغاب" شکست دهد. بعد از شکست ایرانیان، دولت "کیداری" هم در افغانستان سقوط داده شد و تمامیت ارضی افغانستان را افغان ها دوباره احیأ نمودند.

سیر زبان ادبی از اوایل گسترش اسلام تا به امروز

افغانستان قبل از گسترش دین اسلام، زیر نفوذ ادیان دیگری چون زردتشتی، بودایی و مانوی قرار داشت. دربخش شرقی افغانستان، دین بودایی بنابر تعلقات و روابط نزدیک با دولت گپتا های هندی رایج گردیده و تا مناطق مرکزی و جنوب غربی کشورمان نفوذ نموده بود.

با گسترش و نفوذ اسلام در افغانستان در سال 642م.، کشور ما به مدت یک قرن پذیرش فرهنگ و ادبیات جدید عرب و آموزش دین اسلام را در زنده گی اجتماعی خود آوردند. افغانستان دین اسلام و زبان عربی را با حفظ زبان خود پذیرفتند و ملت عرب هم از غنامندی زبان دری برخوردار شده با تمدن و فرهنگ قدیم افغانستان آشنا گردیدند. روابط افغانستان با دین اسلام و فرهنگ عرب و زبان عربی، در حقیقت یک تلفیق و آشنایی دو فرهنگ، در تشکیل آینده تمدن اسلامی نیز تأثیر افگند" (ج، ص:160) در چند دههء قرن اول هجری، سرزمین خراسان (افغانستان قدیم)، تحول عظیم بنیادی و اعتقادی که در ابعاد گوناگون دیگر اجتماعی نیز اثر گذاشت، بوجود آمد.

دین اسلام جاگزین عقاید مختلفه(زردتشتی،مانوی و بودایی) شد و زبان عربی منحیث زبان اعتقادی بزودی گسترش یافت. زبان های محلی افغانستان مانند زبان سریانی و اوستایی را نیز زیر تأثیر قرار داد. پذیرش زبان عربی و جاگزینی ویا نفوذ آن در زبان های دیگر ناشی از دو جریان بود:

یکی اینکه دین اسلام و کتاب آسمانی قرآن کریم به زبان عربی بود و تمام احادیث و روایات صدر اسلام و فقه از عربی به مردم انتقال می یافت. دیگر اینکه زبان عربی با سعی و کوشش علمای عربی زبان در تهیه متون علوم و ترجمه آثار یونان باستان و اندیشهء فلاسفه و حکمأ نقش بارزی را ایفأ نمود.

گسترش زبان عربی و نفوذ آن در ادبیات دری و پشتو و زبان های دگر منطقوی و حتی لهجه ها ، تأثیر گذاشت. در مورد نفوذ زبان عربی عوامل دیگری نیز وجود دارد که در مقاله دیگر رویآن بحث خواهم کرد.

زبان دری قبل از اسلام

در افغانستان، آسیای میانه و ایران قبل از اسلام نیز به زبان دری حرف و گپ می زدند. عبدالله بن مقفع در کتاب "الفهرست" تألیف محمد بن اسحاق ابن الندیم الوراق که در سال 378م. ذکر نموده است که" در دوره هخامنشایان فارس و ساسانیان در شهر های مداین زبان دری مروج بود: " اما الدریه فلغۃ مدن المدائن و بها کان یتکلم من بباب الملک و هی منسوبه الی حاضره الباب..."

اما محققان ایرانی این ادعا را رد می کنند. دکتر ذبیح الله صفا در کتاب "تاریخ ادبیات ایران" می نویسد که اگر دری زبان تکلم شهر های شرق بود، پس چگونه در شهر های مدائن و در درگاه سلاطین ساسانی برای تکلم بکار میرفت. وی دلیل می آورد :" علت تسمیه لهجهء تخاطب مدائن به "دری" انتساب آن به درگاه سلاطین ساسانی است نه از آنروی که آن لهجه، همان لهجهء مشرق است... (چ،ص:739)

ولی این تحلیل خیلی ضعیف بوده وجستجوگران ایرانی به گونهء خواسته اند تا از نفوذ زبان دری در دربار هخامنشیان فارس انکار کنند و دوباره به همین موضوع قانع شده اند که زبان دری، زبان مردم خراسان (افغانستان) است. عبدالله ابن مقفع به صراحت ذکر می کند که: " الغالب علیها من لغۃ اهل خراسان و المشرق لغۃ اهل بلخ.."

یکی از اسناد برجسته دیگر که زبان دری را از زبان پهلوی قدامت و پیشی داده و آنرا زبان مستقل می داند، کتیبهء است که در سرخ کوتل بغلان کشف شد. " اکنون که سنگ نبشتۀ مکشوفه بغلان را به زبان دری تخاری و رسم الخط یونانی می بینیم، اعتراف می کنیم که زبان دری کنونی از پهلوی منشعب نشده، بلکه در مدت یکهزار و هشتصد سال تا دو هزار سال پیش ازین در تخارستان تاریخی زبان تکلم و تحریر و ادب و دربار بوده، که این بیست و پنج سطر نوشتهء آنرادر حدود 160 لفظ بهمان شکل قدیم و عناصر کهن تاریخی در دست داریم، و بنابران کشف این سنگ نبشتۀ گرانبها، تحولی را در اعلام زبان شناسی و تاریخ ادبیات افغانستان بوجود میآورد و عقاید کهنه ویا تقلیدی را متزلزل می گرداند." (ح، ص: / خ، ص :۴۴۸ ، چ، ص:۷۵۲ )

یکی از دانشمندان ادبیات افغان می نویسد:"...زبان دری قبل از برقراری ساسانیان در نواحی باختر(باکتریا) رو به هستی می گذارد؛ چنانکه در اواخر ساسانی و آغاز دوره اسلامی نمونه های از آن در کتب تاریخی و جغرافیه نویسان عرب دیده می شود.." (س، ص1۰)

"زبان دری . . . تاريخ چيز کم دو هزار سال [دارد]، در دوره های قبل از اسلام وجود داشـته و در افغانستان [خراسان کهن] بوجود آمده ... نخسـت زبان مردم خراسان بوده و بعداً انتـشار آن به غرب [ايران امروز] صـورت گرفـته ..." (ظ، ص:۲۲)

"درآن هنگام در کشور پارس زبان پارسی باستان از بین رفته بود. در آریانا (افغانستان آن عهد) در هرگوشه بزبانی دیگر گپ زده میشد, در سراشیبی های شرقی و جنوبی هندوکش زبان پراکریت, در کنار سانسکریت, کلاسیک قد علم کرده بود و مردمان آن نواحی بحیث یک زبان عمومی و ملی بدان سخن میگفتند. در شمال هندوکش وپاردریا در اثر تماس زبان سغدی و پهلوی خراسانی با زبان تخاری (بقولی شکل ابتدایی همین زبان دری) بوجود آمده بود" (ص، شماره٢، سال۶)

واقعیت امر آنست که دری، زبان گسترده و قدیمی بود که پهنه آن لهجه ها و زبان های دیگر رازیر نفوذ خود داشت. زبان پهلوی و لهجهء فارسی نیز متأثر از زبان دری بود. اینکه نویسنده گان ایرانی سعی دارند تا برعکس زبان دری را "لهجۀ دری" و لهجهء فارسی را زبان فارسی می خوانند، در واقع تصور و کوششی است تا هویت زبان دری را در محور زبان پهلوی ترسیم کنند و آنرا " فارسی دری" بنامند. این موضوع را به صراحت به همه دانشمندان و ادیبان افغانستان، ایران و تاجکستان یاددهانی و تذکر میدهم تا درمقالات و نوشته های تحقیقی خویش یکبار دیگر جستجوگر واقعیت های تاریخی زبان دری و دیگر زبان های ماحولش شوند و آنچه را که نوشته اند دوباره تعدیل نموده به واقعیت زبان دری صحه گذارند. برای دانشمندان افغانستان اینکار یک امر فرضی و واجبی شمرده شده و تاریخ ادبیات دری را که در معرض توهمات و تحریف ها قرار گرفته است ، برهانند و از تقلید های تبلیغاتی دیگران و یا از مصلحت های مقطعی ذوقی خود با زبان ها و ملیت های دیگر بپرهیزند تا باشد که واقعیت تاریخی جامعه ما بخوبی تمثیل گردد.

اگرما به جستجو های علمی زبانی و تحقیقات معاصر در زمینه ادبیات دری و فارسی نظر کنیم، اکثر محققان به استناد مقالات و فرآورده های نویسنده گان وکتاب های چاپ ایران ، تحقیقات خود را می نویسند. و آنچه که آنان تحلیل محتوی دارند،به اندیشه دیگران القأ می کنند.اما پژوهشگر راستین باید از کلام دیگران نیز ، صحت و سقم موضوع را بیرون کند.

من به این باورم که اگر پارت ها و زبان پارتی به فارس رفته و حرف (ت) به ((س) شکل گرفته است. پس همان فارسی فارس ها هم لهجه و پس ماندهء زبان پارتی، تخاری، دری است و به زبان فارسی ایرانیان باید بگویم"فارسی دری" یعنی اینکه زبان فارسی مشتق شده و لهجه زبان دری است. و زبان دری زبان مادری و اصلی که مرکز آن افغانستان است و فارسی از "دری" بوجود آمده است.زیرا:

همه به این مؤافق اند که زبان اویستایی، زبان کهن آریانا و آریاییان باختر(افغانستان) است. زبان "پارتی" هم زبان باختری، بلخی و کوشانی است که زبان های سغدی و تخاری(دری) نامیده می شود.

پس همه مؤافق اند که زبان دری به غرب و به فارس رفته وبه زبان پهلوی که تلفیقی از ادامه زبان "آرامی" و عربی بود، نفوذ کرده وشکل زبان پارسی بوجود آمد.

همه به این مطلب مؤافق اند که زبان دری تا قرن سوم و چهارم هجری در افغانستان با عظمت خود در دربار و زبان ادبأ و شعرأ و کلام مردم و محاوره سراسر افغانستان و ماحولش موجود بود و کتاب های زیادی هم تألیف شده است و دیوان های اشعار دوره های طاهری ها، صفاریان و سامانی ها اسناد معتبر این ادعا است.

و همه مؤافق اند که تا این زمان در فارس(ایران) اثری وجود نداشته و زبان فارسی (پهلوی) تحول نیافته بود و شاعر و نویسندهء هم در آندیار وجود نداشته است.

پس زبان "دری" که اصالت خود را تا اخیر قرن چهارم هجری بعنوان یک زبان مستقل، درباری و زبان ادب در سراسر آریانا زمین ثابت نموده است، چگونه یکبار زیر دست یک لهجهء "فارسی" که خود زیر نفوذ "دری" قرار داشت، درآید.

طور مثال زبان عربی ، یک زبان مستقل و باستانی است و در سراسر کشور های عربی با لهجه های متفاوت صحبت میشود . یکی از لهجه های عربی هم در مصر است که با عربی اصلی(سرزمین حجاز و عراق) با اندک تفاوت و لهجه فرق دارد و یا در مراکش زبان "بربری"را با عربی صحبت میکنند. اما هیچکسی، مادر زبان (عربی) را زیر نفوذ لهجه ها قرار نمی دهد و پسوند و یا پیشوندی برای عربی نداده اند و نمی گویند"مصری عربی" یا "بربری عربی". نهایتاً هم اگرکسی در زبان و صحبت خود وضاحت دهد می گوید که من عربی با لهجه مصری صحبت میکنم. پس زبان مادری صدمه نمی پذیرد.

پس ما هم می توانیم زبان "دری" را بعنوان زبان مادری و باستانی افغانستان، آسیای مرکزی و ایران بنامیم و ایرانیان باید بگویند که زبان ما پارسی دری است یعنی فارسی ما مشتق شده از ادبیات دری است. اما من فکر نکنم که یک فرد ایرانی هم حاضر شود تا چنین کلمه مرکب را برای زبان "فارسی" خود بیآورد. زیرا آنان کوشش دارند تا زبان های دیگر را آویزه و جزء زبان فارسی تمثیل کنند و خود، مادر زبان هاباشند. یعنی که همیشه می گویند ما فارسی زبانان...

اما متأ سفانه که دانشمندان افغان این مطلب را نادیده گرفته و فقط با مقالات یک جانبه دانشمندان ایرانی، در موقف دفاعی قرار گرفته اند و چون تحقیقات آنان هم بر مبنای اسناد و کتب تحریر شده آنان است، نمی توانند از این محدوده خود را خارج کنند. از طرف دیگر هم عوامل جنگ، عدم دسترسی به اسناد و کتب قدیم و نهایتاً بی توجهی دولت های افغانستان به فرهنگ و زبان و نداشتن یک بنیاد سرتاسری فرهنگی در افغانستان، باعث شده است تا در محدوده همین چند کتاب و سند ایرانی ، زبان خود را شرح و تحلیل محتوی کنند.

پس ما ضرورت نداریم تا زبان دری خویش را "پارسی دری" بنامیم. و اگر ایرانیان نمی توانند زبان فارسی خود را "فارسی دری" بنامند، ما افغان ها هم نمی توانیم زبان باستانی "دری" خود را "پارسی دری" بگوییم. و نتیجه اینکه با حفظ تحقیقات تاریخی در مورد زبان ها، زبان افغانستان"دری" است و زبان ایرانیان"فارسی".

” زبان دری لغت اهل بلخ و بخارا " گفـته شده است. ابن مقــفع که خود اهـل فارس است، تنها زبان مردم خراسان و بويژه بلخ را دری می داند و مقدسی که خود به شهرهای خراسان و ماوراءالنهر سفر کرده است، زبان بلخ را بهـترين زبان می دانـد. " از لحـاظ خـاستگاه واژاگـانی زبان دری مربـوط به خانـواده زبان اوستائی بلـخی می باشد..." (ض،شماره ۲، سال سوم)

زبان دری بعـد از قرن پنجـم هجری به سوی باخـتر (ايران امروز) گسترش يافـته است. کتيبه آتشکده کرکوی در ولايت نيم روز (استانی در غرب افغانستان و هم مرز با استان زابل ايران) را شايد بـتوان قديـمی ترين اثر به اين زبان شمرد.

"..بهرام گور به هر زبان سخن گفتی؛ به وقت چوگان زدن پهلوی گفتی، اندر حربگاه ترکی گفتی و اندر مجلس عامه دری گفتی." (غ، ص: 11)

در تاریخ سیستان ابیات مذهبی زردتشتی زیر را ابوالمؤید بلخی در شاهنامه خود ذکر کرده است و به نقل از بهار خراسانی و تذکر آن در تاریخ افغانستان ، تألیف عبدالحی حبیبی چنین آمده است:

فرخته باذا روش

خنیذه گرشسپ هوش

همی پرست از جوش

انوش کن می انوش

دوست بذآگوش

به آفرین نهاذه گوش

همیشه نیکی کوش

(که) دی گذشت و دوش

شاها! خدایگانا!

به آفرین شاهی!

و یا این سه مصرع را که مؤرخان عرب قبل از اسلام در سیستان افغانستان نوشته و ذکر کرده اند:

آبست و نبیذ است

وعصارات زبیب است

سمیه روسپیذ است

اسد ابن عبدالله در سال 108 هجری که حکمران بلخ بود. زمانی که به آنطرف دریای آمو گذشت و در جنگ بدست امیر ختلان شکست خورد و دوباره سرافگنده به بلخ برگشت. مردم باین ابیات و هنر شعر به زبان دری او را هجو کردند و سرودند که:

از ختلان آمدیه

برو تباه آمدیه

آبار(ه) بازآمدیه

خشک و نزار آمدیه

بگونهء ایجاز و کوتاه میتوان بگویم که ابیژه و برگزیده دری و اویستایی که از بلخ و بلخیان و آریایی ها برخاسته است در زبان پهلوی فارسی نیز اثر گذاشت و آنرا به عنوان یک لهجه یا متأثر شونده از زبان دری در غرب خراسان شکل داد و این کلمه هادر دربار هخامنشی هانیز استفاده زبانی میشد. کلمه "اپگان" یا "افغان" که به معنی غیور و با شهامت است به عنوان یک افتخار، جزء القاب و نشانه های بلند مرتبه گی شاهپور دوم شاه ساسانی یاد میشد و پیشوند القاب او بود. زیرا شاهپور دوم همانند افغان ها با شهامت و راستکار بود و این مطالب را در کتیبه های بازمانده در "بیستون" میتوان خواند و منحیث اسناد و مرجع برای نوشته های تحقیقی بکار میتوان برد.

ابو حفص سغدی از اولین شعرای زبان دری در قرن اول هجری در افغانستان است. و در قرن دوم هجری شاعردیگری بنام ابوالعباس مروزی در خراسان میزیست.


خراسان (افغانستان قدیم) و ادبیات دری

ابومسلم عبدالرحمن خراسانی که بنیان گذار دولت مقتدر خراسان و جدایی افغانستان از دولت امویه بود، متولد شهر "سرپل" ولایت بلخ در شمال افغانستان است که به زبان و ادب عرب نیز مهارت و آگاهی کامل داشت. وی در سال 124هـ.ش/129هـ.ق./746م. بیرق سیاه را در شهر "مرو" برافراشت و خود را شهنشاه خراسان اعلان کرد. او در مدت دوسال تمام شهر های افغانستان را از قیمومیت اموی ها آزاد کرد.

در خراسان زمین زبان و ادبیات دری با لهجه های متفاوت منطقوی آن، در همه جا رایج بود که مهمترین لهجهء قدیم زبان دری "سغدی" و "تخاری" است.اولین شاعر زبان و ادبیات دری هم ابوحفص سغدی نام دارد. زبان دری تخاری تا هنوز هم در مناطق شمال افغانستان و در ولایات بدخشان، تخار،بلخ و دره های پنجشیر و اندراب زنده مانده است و بیانگر اصالت، قدامت و پخته گی زبان دری است. زبان دری منحیث زبان اصلی و مادری مردم افغانستان توانسته در برابر نفوذ فرهنگی و زبانی بیرونی مقاومت نماید و خود رابا وجود سهل انگاری دولت های بی تفاوت وقت که هیچ توجه به ارزش های زبانی و ادبی نداشتند، نگهدارد.

همچنان از زبان های همگون که با لهجه ء دری وجود دارد می توان از آذری، هراتی، طبرستانی، خوارزمی،کردی و نهایتاً فارسی نام برد. زبان فارسی بازماندهء زبان پهلوی و لهجهء متأثر شونده از زبان دری است. کسانی که زبان دری اکنون بنام "فارسی قدیم" و یا " فارسی دری" یاد می نمایند، دو گروه متفاوت اند: یک کسانی اند که دری را بعنوان زبان مستقل پذیرفته اند و قدامت و استقلال زبان را با تفاوت های آن با فارسی درک کرده اند. ولی بخاطر اینکه کلمه "دری" در زبان محاوره کمتر استعمال شده است و نفوذ کلمه فارسی و فارس بعد از دورهء صفوی ها و ایستلای آنان بر کشور ما نسل به نسل مورد استفاده بوده است و اکنون که آنان بخواهند روش و دگرگونی کلمه را از "فارسی" به "دری" بیان دارند، شاید برای مردم عام نامأنوس باشد، لذا کلمهء " پسوند "فارسی دری" را بکار می برند.

البته استفادهء ایندوکلمه مرکب "فارسی دری" برای زبان"دری" درست نیست. ادیب و نویسنده مکلف است تا ذهن مردم را با اصل کلمه آشنا سازد و تنها به کلمه "دری" اکتفا کند.

دوم یکتعداد دیگری از باسوادان که تا هنوز نتوانسته این حقیقت را دریابند وبا گرایش های سمتی، نسبیت را قائل اند، و از آنجائیکه همیشه کلمهء "فارسی" را بجای"دری" استفاده نموده اند، دگرگونی و یا تغییر این کلمه را عار می شمارند و حالت جزمی و دگماتیک را در استفاده کلمه دارند و از برج عاج نشینی خویش پائین نمی آیند و به همان کلمه ترکیز دارند.

این تناقص دروحدت زبانی ما لطمهء بزرگی است که حتی مردم عام ما را در دوراهی و شک قرار می دهدو صفوف ادبی افغانستان را از هم جدا می سازد.

کسانی که تصور می کنند که زبان "دری" لهجهء "پارسی یا فارسی" ایرانی است، هم اشتباه می کنند. برعکس زبان های ذکر شده بالایی همه حتی پیش از سیطره دین اسلام و زبان عربی هم وجود داشته و متأثر از زبان "دری" بوده اند.زبان دری نه تنها تأثیر و نفوذ به زبان پهلوی(فارسی) داشت بلکه کلمات زیاد دری در زبان عربی معرب شده و قابل استفاده است.

یکی از ادیبان و دانشمندان افغان دراین زمینه تحقیقات مبسوطی انجام داده و می نویسد: ".. ورود کلمه های دری در زبان عربی, حتی پیش از ظهور اسلام آغاز شده بود که میتوانیم بسیاری از آنهارا دراشعار دوره جاهلیت عرب نیز دریابیم. این ترکیب ها و کلمات راه ورود خویش را هنگامی در زبان عربی باز نمودند.." (ص، شماره ٢، سال ششم/ صفحه انترنتی "خاوران" بخش ادبیات دری)

یکی از محققین می نویسد که ".. زبان دری در آغاز پیدایش آن ممکن (پارتی بوده) در آثار شعرأ و ادبأ به نام "دری"، "پارسی دری" که (پارتی دری) است و یا پارسی (پارتی) به کار رفته است." (س، ص13)

پس اولتر باید زبان "پارتی" را جستجو کرد که ریشه کدام زبان را دارد و بعداً این حکم را کرد که پارتی با فارسی چه نسبتی دارد.

یک از مؤرخین ارجمند افغان، علی احمد کهزاد می نویسد: .." زبان پارتی از اینکه در ساحه نفوذ زبان اویستایی به میان آمده است بنابران مستقیماً ریشه اویستایی دارد.." (الف، ص41)

ادیب ایرانی می نویسد: "..پارتها پس از ایستلای یونانیان از ناحیهء شمال خراسان برخاسته زبان آنان در قلمرو امپراتوری شان زبان پارتی و آن زبان رسمی و اداری بوده است" (ش، جلد اول، ص:25)

یک تعداد از نویسنده گان ایران و افغانستان به استناد بیت فردوسی، کلمه "پارسی دری" را استفاده می کنند که گفته است:

به تازی همی بود تا گـــــاه نصر

بدانگه که شد در جهان شاه نصر

بفرمود تا پارســــــــــــــی دری

نبشتند و کوتاه شــــــــــد داوری

در حقیقت منظور فردوسی لهجهء پارسی، متأثر از زبان دری است که در غرب خراسان(اصفهان، ری و دماوند) رایج بود. او بقول خود، ترجمهء "کلیله و دمنه" تألیف عبدالله بن مقفع را که به امر نصر بن احمد سامانی به دری برگردانده شده بود، دریکی ازا بیات خود از دیدگاه شاه سامانی تذکر می دهد. منظور فردوسی وضاحت زبان دری است نه اینکه زبان دری را به پارسی پیوند زند. یعنی او خواسته که ترجمه این کتاب را به پارسی و یا فارسی که لهجه زبان پهلوی و یا عربی را دارد، نبودهدف بلکه هدفش از پارسی همان زبان متأثر شونده از زبان اصلی دری است. زبانی که در بلخ و ماورالنهر مروج است. زیرا نصر بن احمد سامانی در بلخ و بخارا می زیست و آرزو داشت که ترجمه کتاب ها از عربی به دری برگردانده شوند. دراین زمینه تفسیر و برداشت محققین ایران هم تفاوت کلی دارد و به این معنی نیست که گویا فردوسی بطور خاص به زبان فارسی صحه گذاشته که "دری" شاخهء آن باشد

زبان و ادبیات دری بعد از اسلام با تلفیق زبان و فرهنگ عرب نضج و گسترش وسیع یافت و ادیبان و شاعران زیادی در افغانستان ظهور نمودند. باآنکه زبان دری متأثر از کلمات عربی نیز گردید که اکنون جز این زبان بشمار می رود، بازهم از لحاظ قواعد و دستور، مکالمات و اصطلاحات، منشور و فرمان پادشاهان و هم در شعر و ادبیات غنی ومستقل بوده و توانسته است در برابر نفوذ زبان های دیگر مقاومت نماید و زنده بماند.

قبل ازینکه سیر زبان ادبی دری را مورد بررسی قرار دهیم و ریشه های این زبان رامطرح نمایم، بهتر است تا در زمینه زبان های اصلی افغانستان قدیم(خراسان) بررسی صورت گیرد.

دکتور ذبیح الله صفا یکتن ز محققین ایرانی، ادبیات و زبان را در سه قرن اول هجری به سه بخش جدا از هم تصنیف بندی نموده است: ادبیات عربی، زبان پهلوی و ادبیات دری.

وی می نویسد: "..ادبیات عربی یعنی زبان و نثر و نظم تازی...." ادبیات پهلوی را از آنروی که بازماندهء لهجه رسمی و دینی و ادبی دوره ساسانی بوده است....و ادبیات دری را از آنروی که زبان ادبی، رسمی و سیاسی در دوره اسلامی شد." (ج، ص:131)

این محقق ایرانی خود، زبان دری را از پهلوی(فارسی قدیم) جدا دانسته و زبان فارسی را منحصر به دوره شاهان ساسانی می داند. در حالیکه در جای دیگری ادبیات دری در دوره قبل از اسلام و به حیث یک زبان اصیل آریانای کبیر که مرکز آن دولت بلخ تاریخی در شمال افغانستان است، یاد نموده است.

سوال دراینست که هرگاه این زبان قبل از اسلام در دربار شاهان هخامنشی وجود داشته (که هم وجود داشت)، و زبان دربار شمرده می شد و منشأ آنرا بلخ و بلخیان می دانند که بازهم این زبان قدامت بیشتری دارد و زبان اصلی بود. پس "دری" حتی در نشوو رشد زبان پهلوی اثر داشته است.

محققان افغان به این باور اند که"..انتشار زبان دری برای اولین بار از مشرق صورت گرفته و زبان عامه مردم ایران در آنوقت زبان پهلوی بوده است چنانکه غالب آثار دینی، ادبی و علمی که در آن حدود نوشته شده به همین زبان پهلوی میباشد. حتی اشعار ی هم که در مملکت ایران،همدان، آذربایجان و طبرستان گفته میشد تا مدتی بزبان پهلوی طبری و یا سایر زبان های محلی بود در صورتیکه قدیم ترین اشعار فارسی که در خراسان از طرف حنظلهء بادغیسی، محمد بن وصیف سکزی و بسام گرد خارجی گفته شده همه به زبان فصیح دری بوده است.." ( ژ، جلد پنجم، ص 400)

و هرگاه گویند که این زبان(دری) زبان مشرق و اهل خراسان و یا افغانستان امروزی است که مرکز آن دامنه کوه های هندوکش است، بازهم منشأ و مبدأ زبان دری افغانستان شمرده می شود و لهجه های ماحولش متأثر از غنای ادبی این زبان قرار گرفته است.

دری بعد از اسلام، زبان ادبی، رسمی و سیاسی بود و اکثر دانشمندان، شاعران و ادیبان با همین زبان در سرزمین افغانستان سخن می گفتند و آثار ارزشمندی را هم بجای گذاشتند. اکنون همه آثار دری بعنوان متون اساسی تاریخی و ادبی افغانستان در کشور ما و در هند، آسیای میانه و ایران وجود دارد.

اکثر تذکره نویسان به این باور اند که زبان و ادبیات دری در قرن اول هجری بطور کامل آن در افغانستان(خراسان) منحیث زبان ادبیات، سیاست و اجتماع مطرح گردید. ابوحفص سغدی اولین شاعر زبان دری شمرده می شود.

اگر ما به قدیمترین آثار رو بیآوریم و عمیقاً مطالعه کنیم با وضاحت درمی یابیم که همهء این کتاب ها به زبان سلیس دری نوشته شده است مانند گرشاسپ نامه، شاهنامه ابی منصوری، شاهنامه دقیقی بلخی،تاریخ سیستان، عجائب البلدان، حدود العالم، تفسیر طبری و امثال آن.

یکی از دلایل دیگری که زبان دری را به افغانستان نسبت واقعی می دهد، نوشته های قرن سوم و چهارم هجری است که نویسنده گان نوشته اند و شعر سروده اند. زبان دری ، زبان عامه مردم بود. در حالیکه در فارس( ایران) هیچ یک نوشته و یا رسالهء را شما پیدا نمی کنید که در قرون سوم و چهارم هجری به زبان دری در آنجا نوشته شده باشد. اکثر نوشته به زبان پهلوی و لهجه های محلی آن است.

محققان افغان هم در دایره المعارف آریانا چنین نتیجه گیری دارند که " زبان دری لهجه خاص مردم خراسان چون بلخ، هرات، غزنه و بدخشان بوده است که آهسته آهسته توسعه و انتشار یافته و مردم سایر بلاد ایران که از خود لهجهء بومی داشتند ازین شیوهء زیبا پیروی کردند و تدریجاً از زبان های محلی خود چون پهلوی(فارسی) و طبری و غیره دست برداشتند.." (ژ، جلد پنجم، ص 400)

ادبیات دری در افسانه ها و فلکلور

زبان دری در افغانستان تا هنوز دست نخورده باقیمانده و هرگاه تاریخ جهانگشاه جوینی و تاریخ بیهقی را مرور کنیم و یا شمهء از قصه های اساطیری شاهنامه فردوسی را با دقت مطالعه نماییم، خود را با کلمات و جمله بندی ها و بیان مطالب آن همرنگ و یکنوع احساس می کنیم. بدین معنی که زبان اصیل دری که در متون قدیم ادبی ما وجود داشت هنوز هم در زبان عامیانه مردم ما جا دارد و زبان تکلمی و قابل استفاده مردم ماست.

یکی از برازنده گی ادبیات دری در کشور ما همین است که زبان تا هنوز دست نخورده باقیمانده و محققین و جستجوگران ادبیات کشور ما مکلف اند تا در مستوای داشته های اصیل، دست بکار گردند و از طریق افسانه ها و روایت های مردمی، کلمات ناب دری را در فرهنگستان ادبیات دری بیآفزایند.

از جانب دیگر ادبیات دری می تواند بیانگر خصوصیاتی باشد که از زبان های دیگر برتری یافته و با ژرف نگری می توان ابعاد تاریخی آنرا نیز بازگونمود. در افسانه های علاوه از تمثیل وقایع به زبان اصلی، کلمه های ناب را میتوان یافت. علاوتاً باید تذکر داد که در افسانه ها هم می توان لهجه های محلی را ریشه یابی کرد.

ادبیات دری با لهجه های اصیل مختلفه تخاری، هروی، هزاره گی، سیستانی و کابلی نمود های برجسته ادبیات دری شمرده می شوند.


ریشه لغوی زبان دری

زبان شناسان، دری را مشتق از کلمه "دره" نموده اند و عدهء هم آنرا منسوب به دربار می دانند. اما اکثر محققین به این باور اند که زبان دری زبان دره های دامنه های هندوکش افغانستان است و در همانجا نمو کرده است.(ٍث، ص: 66)

در برهان قاطع آمده است: " گویند لغت ساکنین چند شهری بوده که آن بلخ و بخارا و بدخشان و مرو است..." (د، ص:47)

محمد تقی بهار ملک الشعرای ایران در کتاب "سبک شناسی" خود می نویسد: "..بعضی ها گفته اند که اصل زبان دری همان فارسی قدیم است و بعضی گویند که زبان دری باقیمانده لهجه سغدی است که در سمرقند و ماورأ جیحون از قدیم بران زبان سخن میگفته اند و گروهی از قول ابن مقفع می گویند که زبان دری یعنی زبان پایتخت و این فصیح ترین لهجه های متداول عصرساسانیان بود و لغات شرقی خاصه بلخ در آن زیاد بوده است..."

وی همچنان می نویسد: "... چون بعد از اسلام مردم بخارا و سمرقند کتابهای نثر و نظم را بزبان دری نوشته اند و شعرای خراسان(افغانستان) هم بدان زبان شعر گفته اند و به تدریج این زبان از خراسان به ایران سرایت کرده است. من می توانم عقیده اخیر را با دو عقیده قبل از آن یکی شمرده مؤفق شویم که زبان دری همان زبان مردم بلخ و بخارا است..." (ذ، جلد اول،ص: )

یکی دیگر از جستجوگران ادبیات عقیده دارد که :" از نقطه نظر مبدأ جغرافیایی و پرورشگاه اولیه، زبان دری در قرن های اول هجری از دیدگاه اکتشافات جدید و پیدا شدن لغاتی در زبان سغدی که در دری وجود دارد و پهلوی ساسانی فاقد آنست، منشأ زبان دری به پهلوی ساسانی و به فرس هخامنشی تعلق نمیگیرد بلکه به "پرتوی" و "سغدی" ارتباط دارد و زبان تخاری هم در آن تأثیری دارد و این سه زبان در دو جانب آمو دریا در تار و پود زبان دری بافته شده اند..." (ر، ص:322)

در مورد کلمه "فرس" یا "فارسی"، شاعر توانمند دری اسدی طوسی چنین می نگارد: ".. این کتاب برای مردمی کرده است که بزبان دری آشنا نیستند و شعر می گویند.."

ناصر خسرو بلخی هم در سفر نامه خود بیان می دارد که مردم فارس از شناخت کلمات اصیل دری در می ماندند و زمانیکه یکی از شعرأی فارس بنام قطران در تبریز بااو ملاقات داشته، از مشکلات و درک مفاهیم دیوان "منجیک ترمزی" سخن گفته و از ناصر خسرو طلب کمک شده است.

دکتور ذبیح الله صفا وجه تسمیه "دری" را به نقل از "برهان قاطع" چنین توضیح می دارد: "...هر لغتی که در آن نقصانی نباشد، دری میگویند همچو اشکم و شکم، بگوی و گوی، بشنود و شنود و امثال آنها. پس اشکم و بگوی و بشنود دری باشد و جمعی گویند که لغت ساکنان چند شهری بوده که آن بلخ و بخار وبدخشان و مرو است..." (چ، ص:160)

اما محققان افغان باین باور اند که : "..این زبان خواه منسوب به دره یا در یا دربار باشد ، خواه تخاری (که وجه آن چنین است: تخاری – تخری – تهری – دری) زبانی است که در صدر اسلام زبان پهلوی(فارسی قدیم) را زیر دست خود برده و خود در ادب و فرهنگ جای آنرا گرفت. منشأ و مبدأ این زبان به تصدیق همه و بدون تردید افغانستان بوده و ازینجا به دیگر بلاد جهان چون ایران، ماورأالنهر، قفقاز، هند و ترکیه انتشار یافته و مدتی زبان رسمی شاهان بزرگ بوده است. دلائلی که هم اکنون بدست داریم بطور قطع این حقیقت راثابت میکند که زبان دری اصلاً و اساساً زبان مردم بلخ، هرات، مرو، بدخشان ، کابل و سیستان میباشد.." (ژ، جلد پنجم، ص 400)

یکی از خاطرات من نگارنده در زمان آموزش و تحصیلاتم در تهران هم می تواند دلیلی بر شناخت زبان دری و مشکلات فارسی زبان در عصر معاصر است. من زمانیکه امتحان یکی از مضامین دوره ماستری در مورد تاریخ بیهقی را می گذرانیدم، استادان از بیست نمره، برایم هژده و نیم دادند. استادان پوهنتون پیام نور از من پرسیدند که چگونه امکان دارد که تو یک افغانی در تاریخی بیهقی از بیست، هژده و نیم گرفتی؟

جوابش خیلی هم ساده بود که دادم و گفتم: چون متن تاریخ بیهقی که در قرن پنجم هجری نوشته شده است، جملات و ونوشته هایست که هم اکنون مردم ما با آن زبان حرف می زنند (واقعیت هم همین است) و من ضرورت به مراجعه به پانوشت های واژه های شما ندارم تا معنی آنرا را در فرهنگ ها جستجو کنم. ضمناً گفتم که این اصالت زبان دری در افغانستان است که فرهنگ قدیم ما را تمثیل می کند.


علل تشابه زبان های دری و فارسی

همانگونه که تذکر داده ام، زبان دری ریشه های زبان سانسکریت داشته و پهنه زبان های سغدی و تخاری است که از دره های هندوکش در افغانستان برخاسته اند. کلمه های قدیم و اویستایی را نیز می توان در زبان دری دید و ریشه یابی کرد. زمانی که آریائیان به غرب و جنوب مهاجرت کردند، دربین جوامع و اقوام و مدنیت های دیگراز لحاظ فرهنگی و اجتماعی تأثیر پذیر بودند و نفوذ کلامی آنان نیز در زبان و عنعنات و روش هایشان بیشتر بود.

یکی از زبان ها متأثر شونده هم زبان "فارسی" است که ریشه های پهلوی دارد. آریایی ها در زمان مهاجرت و کوچ اقوام به فارس، از زبان دری استفاده می کردند و طی سال ها دری بر زبان پهلوی اثر گذاشت و کلمات و ترکیبات جمله های دری و فارسی (پهلوی) با خود مدغم کرد. زبان فارسی که متأثر از زبان عربی بود، شباهت های خود را با زبان دری بعد از گسترش دین اسلام بیشتر کرد. زیرا اکثر کلمه های قرآنی در دوزبان ریشه های مشترک را بهم پیوند زند. علاوتاً اینکه با گسترش امپراتوری های افغانستان بعد از اسلام چون سلسله های طاهریان، صفاریان، سامانیان، غزنویان، خوارزمشاهیان، تیموریان و ابدالیان، زبان دری منحیث زبان رسمی این خطه بود و علمأ و دانشمندان و شعرأی برجسته و نخبه را تحویل دوره های تاریخ داده اند که آثار آنان مظهر اصالت های اصیل زبان دری در افغانستان غربی قدیم و ایران شمرده می شود.

"مسلم است که زبان دری در دوره پيش از اسلام در ماوراءالنهر و خراسان رايـج بوده و يک شبه بدون ريشـه و پيشـينه در دوره صفاريان و سامانيان بوجود نيآمده است. اين زبان پيشيـنه ای چند قرنی داشـته است و گر نه امکان نداشت که در مدتی کوتاه سراسر خراسان را فراگـيرد و به عـنوان زبان عـلمی و ادبی که در آن شعر سروده و نـثر نگاشـته می شد، عرض وجود کـند." (ط، ص: انتزنت خاوران)

فارس ها و زبان فارسی طی این دوره ها زبان متحول یافته پهلوی را فارسی نام نهادند که در برابر نفوذ زبانی عربی از غرب و دری از شرق قرار گرفته و از امتزاج آن با استفاده از لهجه های محلی، فارسی شکل گرفت. بهمین منظور فارسی با دری مشابهت های – جدا از شکل لهجه یی آن - پیدا نمود. زبان پهلوی (فارسی) با زبان دری مشابهت های کلی دریافتند و به مرور زمان مختلط گردیدند.. عامل اساسی شباهت و ارتباط کلمه های این دوزبان علاوه بر قرابت خانواده گی زبانی، معاصر بودن و نفوذ آن به مناطق مبدأ یکدیگر بوده است.

هرگاه ما با تحقیقات ابن مقنع و ابن ندیم که در مورد زبان دری نوشته اند توجه کنیم، آنان زبان دری را زبان رسمی امپراتوری ساسانیان دانسته و ادعا دارند که کلمه های دری و فقره های ازین زبان در عربی نیز اثر گذاشته و دیده شده است. این تدعا می رساند که زبان دری ریشه های عمیقتری داشته و دونیم قرن قبل از اشاعه اسلام وجود داشته است که مراحل اولیه زبان دری را می ساخته و این مصادف با قرن سوم و چهارم میلادی یا قرن اول و آغاز قرن دوم هجری می باشد.

از جانب دیگر نیز می توان تأثیرات زبان پهلوی ساسانی را در زبان دری به طور نسبی پذیرفت. اما زبان پهلوی ساسانی که در گذشته از اویستای زردتشت متأثر بود بازهم با ریشه های زبانی افغانستان برمی گردد که در مورد اویستا در جای دیگری و بطور جداگانه بحث و تحلیل محتوا صورت گیرد.


پیوند زبان های دری و اردو

زبان اردو فرآورده و تأثر زبان های با نفوذ دیگری چون زبان دری است که در اثر رابطه های متواتر اقوام و مدنیت ها، لهجه های مختلف با زبان های محلی پیوند خورده است . اکثر این پیوند ها در اثر لشکر کشی ها و تسلط شاهان و اقوام مهاجر افغان که به هند سرازیر شدند و یا در هنگام لشکر کشی ها، زبان دری بعنوان زبان رسمی دربار شناخته شده بود و در ادبیات نیز تأثیرات بیشتر داشته و اکثر دانشمندان و شعرای افغانستان(خراسان قدیم )در دورهء غزنوی ها, فرمانروایان لودی، شاهان سوری، اولاده های شاهنشاهی تیموری که به عنوان شاهان مغول مشهور اند و از فرزندان ظهیر الدین محمد بابر شاه از کابل تا دهلی مرکز فرمانروایی خود را شکل داده بودند، تأثیر زبان و ادبیات دری و پشتو بسط و توسعه یافته و زبان دری ، زبان رسمی دربار بود.

یکی از داانشمندان می نویسد: " مؤرخین فیصله کرده اند که این لشکر فوج های سلطان محمود غزنوی است که در اوایل عصر قرن پنجم هجری، هفده بار بر هند لشکر کشیده و هیچ کرت شکست نخورده است. پس زبان اردو علاقه ارثی به لهجه خراسان خصوصاً زبان دری دارد تا امروز که تحولات و حوادث زیادی دیده باز هم میتوان گفت که نصف لغات و تعبیرات اردو، دری میباشد. قوه های فاتح تفوقی در نظر اقوام مفتوحین داشته می باشد که ظاهر سبب تفوق ادبی شان نیز شمرده می شود مفتوحین بالطبع از ان تقلید میکنند. زبان دری که در عهد غزنویان که در خراسان(افغانستان قدیم) جای زبان رسمی آنوقت یعنی عربی را گرفته مثل لسان عربی عظمتی را در طبایع اهل هند علاوه بر لطافت طبیعی آن دارا شده است که در عین تقریر یا تحریر اردو لغات، جملات و تعبیرات دری را شامل میسازد." ( ز: ص32-33)

زمانیکه صفوی ها به افغانستان تجاوز کردند و با توسل به زور و خونریزی متواتر اقوام و نسل های افغان، اکثر شعرا و دانشمندان افغان به طرف هند مهاجرت کردند که با هم آثار باقیمانده از آثار غنای فرهنگی ادبیات افغانستان در سرزمین هند است .

زمانیکه احمد شاه بابا مؤسس دولت افغانستان نوین شاهنشاهی ابدالی را تا دهلی، آسیای میانه و طوس و نیشاپور دوباره احیاء کرد، زبان دری و پشتو توسعه و تعمیم یافت.



استفاده نابجای کلمه "فارسی" بجای "دری"

در جامعه افغانستان غالباً و بگونهء تقلیدی از نسل به نسل دیگر معمول شده است که زبان خود "دری" را زبان "فارسی" بنامند در حالیکه منظور شان همان زبان دری است. این مسأله یک پس منظر تاریخی دارد.

کلمه فارسی از زمان تسلط صفوی ها بر بخشی از افغانستان تأثیر گذار بود و در اذهان ترکیز میشد. دراین دوره های اختناقی که زور اجانب بر ملت ما حکم میراند و تعصبات زبانی، مذهبی و قومی نیز اثر گذار بود، افغان ها عمداً از مسایل احیاءی فرهنگ و ادبیات بدور نگهداشته شده و زمانه ها، نسل های افغان را در اختناق و اسارت حدود دوصد سال نگهداشته بود. یکی از این تأثیرات هم زبان است که نتوانست نسل های افغان را از فقر فرهنگی و بطالت فکری برهاند. برعکس در ایران تلاش های گسترده فرهنگی و تبلیغاتی جهت تعمیم و گسترش زبان فارسی به راه افتیده بود و هجوم نشریات و کتب ایرانی به افغانستان خاصتاً در دههء معاصر چهل تا شصت هجری شمسی، ذهنیت عامه را درتأئید ناآگاهانه کلمه "فارسی" و ارجعیت آن را به زبان "دری" در اندیشه جامعه شکل داد و بعنوان یک اسم با مسمی جای گرفت. نفوذ فرهنگی ایران نه تنها در محدوده اندیشه ها و زبان عام مردم جای گرفت بلکه حتی در سطح اکادمیک و تحقیقاتی نیز اثر گذاشت و نوشته ها و تحلیل های ادبیان و محققین ادبیات دری را نیز به این باور آماده ساخت تا برای زبان دری پیشوند"فارسی دری" را بازگو کنند و ترکیب این کلمه هویت زبان دری را درموازنه برداشت های انفرادی نویسنده گان قرار داد.

در دههء هفتاد و هشتاد خورشیدی، جنگ ها خانمانسوز و گسترش اختلافات عمیق زبانی و قومی باعث شد تا دری زبانان افغانستان ناآگاهانه فارسزده شوند و پیوندی به آن طرف دهند. این برنامه نفوذی فرهنگی نه تنها اصالت زبان ما را خدشه می سازد بلکه آینده گان مار ا نیز در سرگردانی و بی هویتی قرار می دهد و نسل های آینده افغنستان نمی توانند با وضاحت و استدلال از داشته های فرهنگی و زبانی خویش به دفاع بپردازند.

چنین سردرگمی های زبانی و فرهنگی باعث خدشه دار شدن گذشته ادبی و زبان ما شده ودیگران سعی می ورزند درین ناهمگونی ها متون و آثاز گذشتگان ما را با تصحیح و حاشیه نویسی ها و پیشگفتار ها و حتی تعدیل و تحریف ها شکل جدیدی داده و به خود نسبت دهند و بدین گونه داشته های تاریخی ادبی ما را بخود نسبت داده و افغانستان را در بی هویتی فرهنگی و ادبی قرار دهند که این جفای بزرگ و ناخشودنی در سرنوشت تاریخی افغانستان خواهد بود و مسوولیت این جفای بزرگ هم بدوش اندیشمندان و نویسنده گان افغان است .

در سال 1343ش/1964م. دولت افغانستان مطابق به قانون اساسی کشور ، زبان دری و پشتو را ،رسمی اعلان کردند و در تمام متون درسی و کتاب های معارف افغانستان، در مطبوعات و در تحقیقات علمی کلمه دری ذکر شده است.

در دوره محمد داود خان نیز به کلمه دری ترکیز شده ودر دوره کنونی(حامد کرزی) در قانون اساسی کلمه دری آمده است.

ملت افغانستان با اتکأ به قانون اساسی، رأی اکثریت مردم و نتایج تحقیقات منابع تحقیقاتی فرهنگی افغانستان، ملزم اند تا کلمه "دری" را "بجای "پارسی دری" استفاده کنند.


زبان دری از دیدگاه شاعران

زبان دری در مجمع نویسنده گان و شاعران افغانستان از برجسته گی خاصی برخوردار بوده و با ذکر آن مباهات می ورزیدند. شماری از ابیاتی راکه در مورد زبان دری سروده شده و من با آن برخوردم بیرون نویسی کرده و تذکر آنرا دراینجا دور از موضوع این بحث نمی دانم.

فردوسی طوسی شاعر توانمند و حماسه ساز ادبیات دری در شاهنامه می نویسد:

کجا بیور از پهـــلوانی شمار

بود در زبان دری صد هزار

به تازی همی بود تا گاه نصـر

بدانگه که شد در جهان شاه نصر

بفرمـــــــــــود تا پارسی دری

نبشتند و کوتاه شــــــــــد داوری

فرخی سیستانی شاعر ارجمند دربار غزنوی در غزلی زبان دری را چنین مدح می نماید:

دل بدان یافتی از من که نکو دانی خواند

مدحت خواجهء آزاده به الفــا ظ دری

خاصه آن بنده که مانندهء من بـــنده بود

مدح گوینده و دانندهء الفاظ دری..(الخ)

ناصر خسرو بلخی به زبان دری ارج میگذارد و او را زبان ادب و مقام ارجمند می شمارد و می گوید:

من آنم که در پای خُوکان نریزم

مراین قیمیتی دُر، لفــظ دری را

سوزنی هم در شعر از زبان دری یاد میکند:

صفات روی او آسان بود مرا گفتن

گهی به لفظ دری و گهی به شعر دری

نظامی گنجوی شاعر برازنده زبان دری می فرماید:

گزازندهء داستان دری

چنین داد نظم گزارشگری

نظامی که نظم دری کار او اســت دری نظم کردن سزاوار او اســــــت

هزار بلبل دستانسرای عاشـــق را بباید از تو سخن گفتن دری آموخت

حضرت حکیم سنایی هم در بزرگی زبان دری و مدح او چنین می گوید:

شکر لله که ترا یافتم ای بحر ســـخا

از تو صفت زمن اشعار به الفاظ دری

عنصری بلخی ملک الشعرأی دوره سلطان محمود غزنوی می سراید:

آیا به فضل تو نیکو شده معانی خیر

ویا به لفظ تو شیرین شده زبان دری

حضرت سعدی درباب آموزش زبان دری می فرماید:

هزار بلبل دستان سرای عاشق را

بباید از تو سخن گفتن دری آموخت

حضرت حافظ شیراز از سخن سرایان زبان دری می سراید:

ز شعر دلکش حافظ کسی شود آگاه

که لطف طبع و سخن گفتن دری داند

علامه اقبال لاهوری هم در مورد زبان دری می گوید:

گرچه اردو در عذوبت شکر است

طرز گفتار دری شیرین تر است

+ نوشته شده توسط نعیم تیمن Naeem Taiman در 2009/1/21 و ساعت 1 بعد از ظهر |

ولایت غور

     
   
استان غور تقریباً در مرکز جغرافیایی افغانستان و در میان استان‌های بامیان، اروزگان، جوزجان، فاریاب، بادغیس، هرات، فراه و هلمند قرار دارد. مرکز این استان شهر چغچران است. مساحت آن  ۳۶۴۷۹ کیلو متر ودرسال۱۳۸۶ جمعیت آن به ۶۴۵۰۰۰ نفر بالغ می‌گردد. غور که در چار چوب اداری هرات قرار داشت، در سال ۱۳۴۲به عنوان استان جداگانه تشکیل و شهر چغچران به عنوان مرکز آن تعیین گردید. این استان دارای شش منطقه اداری به نام های: پسابند، تولک، تیوره، ساغر، شهرک و لعل و سرجنگل می‌‌باشد. در سال ۱۳۵۷ تعداد مدارس در این استان به ۱۴۱ باب می‌رسید که در شش باب آن دختران آموزش می‌‌دیدند. تعداد آموزگاران و کارمندان آموزش و پروش در غور به ۶۸۹ نفر می‌‌رسید (شمار تمام آموزگاران و مأمورین دولتی در استان غور از ۱۰۷۰ نفر در نمی‌گذشت) و مدارس، حدود ۲۰۰ نفر آموزگار کمبود داشتند. شمار شاگردان همه مدارس در غور به حدود ۱۶ هزار نفر می‌‌رسید و درصد باسوادان این منطقه به رقم پنج بالغ می‌گردید. در غور معادن سرب، سیماب، نمک و همچنین آهن، زاک، زمج و طلا وجود دارد. عمده‌ترین مشغولیت مردم را کشاورزی و دامداری تشکیل می‌دهد. تعداد گوسفندان حدود سه میلیون رأس برآورد می‌شود و فرآورده گندم بیشتر از ۶۰ درصد نیازهای مردم را رفع نمی‌نماید. زبان مردم استان غور فارسی با گویش محلی است. در زمینه گویش فارسی غور تاکنون هیچ پژوهشی انجام نشده‌است. می‌توان میان ویژگی‌های گفتاری تحصیل‌کرده‌گان که زبان کتاب و مدرسه در آن‌ها نفوذ نموده و مردم عادی و محروم از سواد، تا جایی فرق قائل شد، لیکن به طور کلی، لهجه غور فرق‌های فاحشی با زبان معیار کشور و گویش کابل دارد. نام غور، تلفظ دیگری از واژه فارسی «گَر» به معنی کوهستان است. [ویرایش] تقسیمات استانی ـ چغچران مرکز غور ـ ولسوالی تولک ـ ولسوالی شهرک ـ علاقه داری ساغر ـ ولسوالی تيوره ـ ولسوالی پسابند ـ ولسوالی لعل و سرجنگل _ولسوالی دولتیار _ولسوالی چهارصده _ولسوالیدولینه _ولسوالی ساغرعلاقه داری نبود بلکه ولسوالی است

+ نوشته شده توسط نعیم تیمن Naeem Taiman در 2008/2/20 و ساعت 3 بعد از ظهر |

   Click for Full Size View
+ نوشته شده توسط نعیم تیمن Naeem Taiman در 2008/2/20 و ساعت 2 بعد از ظهر |

محیط :

محیط : عبارت ا ست از جمع عوامل وعناصر است که مارا دربرگفته وبر ما اثر می کند وبر این اساس آنچه که برما اثر ندارد بیرون از ساحه محیط ما است .

انواع محیط:  1 – محیط طبیعی یا جغرافیائی 2 – محیط فرهنگی 3 – محیط ا جتماعی

 

1 – محیط طبیعی یا جغرافیائی:

 محیط جغرابیائی که آنرا محیط طبیعی یا فزیکی هم می نامند عبارت است از اقلیم ، آب وهوا وساختمان فزیکی که ما برروی آن زندگی می کنیم این محیط برما ومابر آن موثر می باشیم وباید آن را حتی الامکان به طوردلخواه تحت تسلط واقتدار خویش درآوریم ودر آن تحولات لازم راوارد کنیم اینجاست که زمین های بایر را به مزارع تبدیل نموده وآبهای خروشان را تسخیر کرده ایم واز آن به نفع خویش استفاده می نمائیم ودر برابر گرما وسرما آمادگی می گیریم.

 

2 – محـیط فـــــرهنگی:

محیط فرهنگی شامل تمام عناصری است که فرهنگ مارا ساخته است وبااستفاده از این سیستم یانظام زندگی می نمائیم ولذا اگر بخواهیم فرهنگ را تعریف نمائیم باید گفت: آنچه که ساخته دست ودماغ انسان است عبارت از فرهنگ است وفرهنگ دارای دو بعد می باشد. بعد معنوی و بعد مادی .

 

3 – محیط ا جتماعی:

محیط اجتماعی مبداَ ومنشاء آن فرد است واز روابطی مانند زناشوهری ورفاقت ودوستی آغاز یافته وبه تشکیل جمعیتهای خرد وبزگ تاجوامع بشری امتداد می یابد . محیط اجتماعی به اعتمال وکردار ما نفوذ زیادی دارد.

+ نوشته شده توسط نعیم تیمن Naeem Taiman در 2008/2/20 و ساعت 11 قبل از ظهر |


اداره و منجمنت
تاريخ: پنجشنبه ۹ سنبله ۱۳۸۵
موضوع: آریانانت

Management
 اداره

  اداره از نظر لغوی به معنی گرداندن، چرخاندن، دوردادن، روبراه ساختن امورمهم و نيز اصطلاحاً محلی که در آنجا کارهای معينی با اهداف مشخصی انجام داده می شود.

   اداره ممکن است دارای چندين شعبه و شاخه باشد که در رأس آن يک نفر مدير قرار می گيرند.  

مدير

اداره کننده و گردانندۀ امور يک مجموعهء کاری را گويند.
چه اين اداره کوچک باشد و يابزرگ در سطح يک وزارت خانه.

مديريت

اين اصطلاح نيز از دو صفت کاری و ظرفيتی برخوردار می باشد، مثل:
محل کار يا دفتر اداره که مدير و همکارانش در آن  کار وفعالطت می نمايند.
خوب اداره کردن سلسله کارهای جمعی را با تدابيردرست مديريـت می گويند.

 اما توضيح بيشتر:  

    دانشمندان و جامعه شناسان جهان از اداره و منجمنت تعريف ها و برداشت های مختلفی ارائه داشته اند که ما در اينجا تلفيقی از نظريات شان را بطورخلاصه بيان می کنيم:

   اداره يا منجمنت عبارت از پيشبرد منظم و دقيق پروسهء طرح کاری در يک محيط يا يک دائره که درآن افراد به صورت دستجمعی، همآهنگ و متشکل برای يک هدف مشخص و مشترک باهم کار می کنند و تلاش می نمايند تا امورمحوله را به طور سالم ومؤثر انجام دهند.

   مدير، منيجر و اداره کننده را نيز کسی می دانند که با تدبير و تدبر خود به نحو شايسته و بايسته ای کارهارا با برنامه ريزی های مؤثر، استقامت بخشيده و نيروها را نيز به شکل دقيقی هدايت ورهبری نموده و نسبت به مردم و ارباب رجوع نيز صادقانه ارائهء خدمت، انجام وظيفه و ادای مسئوليت می نمايد.

 وظايف يک مديريا منيجر


    1 – رهبريت مؤثر اداره،
    2 –  تنظيم درست و ترتيب ساختار اداره،
     3  –  جذب و توظيف پرسونل و به کار گماری آنان،
    4 – ارائهء طرح  وپلان کاری برای اداره
   5 – کنترول و نظارت بر نحوهء اجرای کارها.
 
صنف بندی


   اگر ما يک وزارتخانه را در نظر بگيريم، اداره کنندگان آن را می توان به سه کتگوری ذيل تقسيم کرد:

   1 – در کتگوری اول شخص وزير ومعينانش قرار می گيرند که وظيفهء رهبری و پاليسی سازی وزارت خانه را به عهده داشته، فعاليـت ها و استقامت های کاری تمام بخش ها را تحت نظارت وکنترول  قرارمی دهند.

   2 –  در کتگوری دوم يا متوسط کسانی قرارمی گيرند که دررأس بخش های وزارت خانه مؤظف اند، مثل رؤساء، مديران عمومی و آمرين شعبات.

   3 – باقی مامورين و کارمندان پائين رتبه، در کتگوری سوم قرار می گيرند.
   همچنين است در سائر ادارات کوچکتر که يک رئيس و يا در ادارات و مجموعه های محدودتر که يک مدير در راس اداره قرار می گيرد.

  خصوصيات يک مديريا  منيجرموفق


   يک اداره کننده يا منيجر خوب بايستی دارای مهارت ها، کاربردها و خصوصيات ذيل باشد:

   1 – داشتن قدرت طرح پلان خوب برای انجام  امور محوله،   وارد بودن به مهارت های تخنيکی، تجارب مسلکی و سازماندهی اداره و داشتن قدرت، شهامت و دقت در اخذ تصاميم مؤثر، معقول، منطقی و بموقع در استقامت های کاری و وظيفوی.

   2  –  توانمندی پاليسی سازی سالم، اتخاذ ستراتيژی دقيق و بوجود آوردن يک سيستم اداری فعال و پويا با ساختار مناسب و پايدار در اداره.

   به نحوی که اگر مثلاً شخص وزير يا مديری که دررأس قرار دارد، برای مدتی به مسافرت برود، در غيبت او سيستم کاری آن اداره به اختلال و سکتگی مواجه نگردد و کارهای محوله طبق روال عادی ادامه پيداکند.

  3 –  به کارگماری درست پرسونل طبق استعدادهای آنان در استقامت های کاری شان و اتخاذ برنامه های آموزشی و تشويقی،  برای ظرفيت سازی و شگوفائی مهارت های کليه کارمندان بدون هرگونه  تبعيض.

   4 – داشتن مهارت های لازم در بهره گيری سالم از نظريات معقول و مشاورت های فکری و تحليلی متخصصين آگاه و کارشناس در جهت پيشبرد امور.

   5 – ايجاد روحيهء اعتماد سازی بين تمامی پرسونل و برقراری رابطه های عاطفی، صادقانه وغيرمتعصبانه با آنان و درعين حال رغبت نشان ندادن به خبرچينی های اشخاص مغرض، غيبت و شکايت يک يا چند کارمند نسبت به کارمندان ديگر.

   6 – اتخاذ سلوک و نيت نيک، انسانی و حسن خلق نسبت به همهء کارمندان.

    7 – نشان دادن و به اثبات رساندن صداقت، صراحت، شفافيت، شهامت، فسادنا پذيری، ميزان دقت، قدرت تشخيص و رجحان بخشيدن ضوابط بر روابط در همهء امور و سپردن کار به اهلش.

   8 – برخورد های مدبرانه، آگاهانه، با صبر، استقامت و حوصله مندی با مسائل و مشکلات روز مره.

   9 – قدرت تشخيص و شناخت نيازهای عاجل و ضروری کارمندان و تلاش در جهت رفع آن ها.

  10 –  قدرت تشخيص و ارزيابی توانائی ها وهمچنان کشف نقاط ضعف و قوت کارمندان و اتخاذ روش مؤثر و تشويقی جهت ايجاد انگيزهء کار در آنان.

   11 – ايجاد سهولت های کاری برای مراجعين در اجرای کارها و مشکلات شان.

   12 – پرهيز از سخت گيری های پيچيده، غيرضروری و فساد انگيز بيوروکراتيک و کاغذبازی های تخلف آفرين، ضايع کنندهء وقت وزمينه ساز رشوه ستانی هاو ناراضی تراشی ها.

   زيرا سيستم های فرسوده وسنتی بيوروکراسی در اين کشور زجر کشيده، تا حال نقايص و عوارض سنگينی را برای مردم ما در برداشته و جامعه را از پيشرفت، ترقی و تکامل بازمانده است.

افغانستان و بحران مديريت


   اگر ما چشم انداز کوتاهی به ايام گذشتهء کشور خود داشته باشيم، با يک نگاه گذرا می بينيم که حاکميت های سياسی و نظام های اداری کشورما، خصوصاً در سه دههء اخير، همواره در تغيير و تحول بوده و هيچ همخوانی با اوضاع پيچيدهء جهان نداشته است.

   باتغيير رژيم های گوناگون چپ، راست، کج ومعوج، موبوکراتيک و غوغاسالار، سيستم های مديريتی کشور ما نيز در حال تزلزل، تبدل و ناپايداری قرار گرفت و هر وزير، رئيس و مديری که در رأس هراداره روی کار آمده، بدون هيچ ملاحظه، مصلحت و در نظرگرفتن شايستگی ها، دست به تغييرات و تبدلات مديران و کارمندان زده و کسان و نزديکان خود شانرا ولو بدون هيچ شايستگی در رأس شعبات مقرر نموده و حتی باعث ايجاد بی نظمی، کمکاری، فساد، رشوه خواری، مردم آزاری و سائر مفاسد ديگر شده اند.

  از طرف ديگر، در نظام های آموزشی مثل پوهنتون ها و انستيتوت های مسلکی نيز آنگونه که نياز جامعه احساس می شود، مديران، به شکل تخصصی تربيه نشده و اکثر درس ها از همان نوت ها و برداشت های بسيار کهنه و قديمه به خورد محصلين داده می شود که به هيچ وجه پاسخگوی نيازهای مبرم جامعهء کنونی ما نبوده، نيست و نخواهد بود.
 
   زيرا، همين پائين بودن کيفيت سطح آموزشی در ارگان های تعليمی و تحصيلی ما و راه يافتن افراد کم سواد، نامتخصص و ضعيف الاداره در رأس ادارات، باعث شده است تا مقوله ای به نام شايسته سالاری، لياقت و صلاحيت مندی در کشور ما به کلی به باد فراموشی سپرده شود.

   يک رسم بسيار غير ستندرد و برخلاف معيارهای متداول جهانی که از ديرزمان تا کنون در کشورما چهره گشوده، اينست که مديران ما اکثراً بدون صلاحيت ها ومهارت های لازم، اما با واسطه ها، سليقه ها و لزوم ديد مقامات بالاتر، ناگهانی و به شکل خلق الساعه به پوست های بالای مديريت کشور ارتقاء مقام می يابند!!

   باز به محضی که برمسند چوکی تکيه می زنند،  ديگر تمام قدرت و تلاش و امکانات خويش را به خدمت می گيرند تا به هر نحو و قيمت ممکن، چوکی بدست آمده را در حيطهء قدرت خويش حفظ نمايند.

   در چنين بازار آشفته، مديران چوکی دوست، خواسته يا ناخواسته به راهی کشانده می شوند که سلامت، درايت و ارزش های مديريتی را به طاق نسيان گذاشته، به عوض مشوره گيری و نظرخواهی از افراد متخصص و آگاه و کارشناس، در جهت بهبود بخشيدن نحوه و روال کار اداره، ناگهان دستخوش محاصرهء افراد حرفوی قرار می گيرند.

   آنان روی انديشه، فکر و روحيهء مديران تازه تقرر يافته دقيقاً کار می کنند و در تلاش می افتند تا نقطه ضعف های آنان را کشف و يا در آنها نقطه ضعف هائی را بوجود آورده و پرورش داده و برجسته سازند. 

   آنگاه از همان راه به فکر و انديشهء شان رسوخ نموده، با مهارت های خاصی، تصميم و ارادهء آنان را در اختيار می گيرند.

   اگر فرضاً يکی از مديران موصوف از اطاعت حرفوی ها سرباز بزند، با سکرتر بانفوذش طرح رفاقت و گرمگيری می ريزند.

   خلاصه از هر راهی که ميسر گردد، انگيزه های خوش آيندی را يا به صورت مستقيم و يا غير مستقيم از طريق سکرتر ها در فکر و مغز مديران تازه وارد می دمند مبنی براينکه اين قبای زيبای مديريت يا رياست و يا وزارت فقط بر قامت و اندام جناب مستطاب که خياط روزگار صرف به برازندگی او دوخته است، می زيبد ولاغير!!

   وقتی نشئهء کاذب مقام ومنصب را بر روح وروانش دميدند، شايد اين سوال مطرح شود:

   پس اصل طرح چيست و برای حفظ شرايط و زرق وبرق موجود چه کار بايدکرد؟

   جواب داده خواهد شد که: ما می خواهيم برای دستبيابی به هدف، سلسله کارها و برنامه هائی روی دست گرفته شود تا اين چوکی و مقام برای ابدمدت در اختيار جناب شما قرار بگيرد.

    در قدم اول مدير يا وزير را واميدارند تا دست به جابجائی مهره ها بزند.
    زيرا برای رسيدن به هدف و تحقق آرمان ها، بايستی افراد دلسوز، اعتمادی، فعال و آگاه، در رأس شعبات گماشته شوند.

    مثل فلانی به فلان پوست، بسمدانی هم به آن پوست ديگر و همينطور ليست افراد مشخص و مورد نظر باند مهاجم در اختيارش قرار داده می شود.

   در اکثر جاها مشاهده می شود که تغييرات و تبدلات در اولين فرصت، با شدت تمام انجام پذيرفته است!!

   دلايل و توجيهات اين حرکت ناگهانی و نابهنگام هم از طرف مدير و اطرافيانش طوری عنوان می شود که ما می خواهيم اصلاحات قابل ملاحظه ای در سطح اداره جات بوجود آوريم!!

   در خلال اجرای طرح ها، آقای مدير کم کم با همان کانال خاص سازمان يافته پيوند خورده، خودش را دربست در اختيار افراد آن قرار داده، در درون اتاق های دربسته، با گردانندگان آن در خلوت نشسته، به خيال  رسيدن به هدف مطلوب، فقط به دهان آنان چشم می دوزد و بس!!

   دسيسه گران هم که دررشتهء به بيراهه کشاندن مديران، ازبسکه فرازونشيب های زيادی را طی کرده اند، از يک عمر تجربه و مهارت برخوردار اند، دور جناب مدير را به صورت تنگاتنگی حلقه زده، خط می کشند و اولين کاری که عملاً انجام می دهند، اينست که رابطهء جناب مدير را با سائر اهل اداره و ارباب رجوع قطع کرده، تمام افکار و نظرياتش را در قبض و اختيار خويش دسته بندی نموده، او را به هرطرف و هر بيراهه روی ها و استفاده جوئی هائی که خواسته باشند با سهولت تمام می کشانند!!

   در اين صورت مدير، از واقعيـت ها کاملاً به دور مانده، فقط منتظر می نشيند تا تمام راپور های خيريت را صرف  از کانال و زبان افراد باند متنفذ بشنود و بس.

   با اين حساب، ديگر انديشهء بهبود بخشيدن، اصلاح امور اداره و روحيهء خدمت گزاری به مردم از فکرو انديشهء جناب مدير به کلی رخت برمی بندد و صرف درحد شعار باقی خواهد ماند و ديگر هيچ!!

    سرانجام ادارهء منصوبه اش به يک بحران مديريتی غوطه ور می شود.

   آنوقت ديگر او اطلاع ندارد که در حوزهء مديريت، يا رياست و وزارتش چه می گذرد و کشتی سرنوشت او و اداره اش به کدام سمت و سوی در حرکت و يا لغزش است؟!!

   مدير در چنين شرايطی، چاره ای ندارد جز اينکه فقط دور خودش بچرخد، مشاوران آنچنانی را دررأس شعبات مربوطه بگمارد و چه بسی که چوکی ها را بنا به درخواست خود آنان، برای شان در بدل مبالغی به اجاره دهد.

   دراين صورت پرواضح است که آن ادارهء خريداری شده چه بر سر مراجعين خواهد آورد، ديگر خداوند متعال خودش بهتر ميداند وبس!

   همچنانيکه امروز نيز بخش وسيعی از نظام مديريتی ما با همين الگو معيار بندی و شکل گرفته است!!

   حتی ما عملاً مشاهده می کنيم که اکثر تغييرات و تبدلات کليدی بر محور های قومی، زبانی، واسطوی و بيش از همه به احترام بندل نوت بانک های دالری توسط سکرترها انجام می گيرند!!

   در چنين اداراتی که يک مشت افراد چاپلوس،  فريبکار، خائن، استفاده جو و فاسد دور مدير اداره را گرفته و اورا افسار زده، به هرطرف که خواسته باشند می توانند بکشانند، برای آنانی که به ايمان، صداقت، پشتکار، دلسوزی، وطن دوستی، خدمتگزاری پايبندی دارند، ديگر انگيزهء کاری باقی نمی ماند.

   امروز وقتی خوب دقت به عمل آوريم، ساختار مديريتی ما در يک حالت بحران ندانم کاری و بی کيفيتی عجيب و غريبی دست وپا می زند.

   بنا براين، به نظرما خواست و حق مردم و جامعهء درد رسيدهء ما اينست که حکومت افغانستان هرچه سريعتر در رفع اين بحران که تقريباً منشأ بحران های ديگر به حساب می آيد، گام های مؤثر عملی(نه شعاری) بردارد.

   درجريان يکی از ميزگردها، آقای افغانزی رئيس شبکهء تلويزيونی افغان اشاره ای داشت به يکی از وزراء که گفت يکتن از رؤسای مربوطه اش حتی در مدت هشت ماه تلاش نتوانسته بود به حضور جناب وزير مشرف شود.

   چنين برخورد های بی تفاوتانه ای از طرف وزير يا هر مديرديگری، نمايندگی از ضعف اداره و پيچيدنش در لاک باند هائی که فوقاً اشاره داشتيم، دارد.

   البته ضعف ها، ناتوانی ها و بی مسئوليتی های آنچنانی نه تنها در يک اداره، بلکه در سائر ادارات نيز بوفور مشاهده می شود که در اين مقاله ذکر بيشتر آن ها گنجايش ندارد.

   اما بايد به خاطر بسپاريم که با گماشتن مديران و وزيران ضعيف الاداره ، ضعيف الاراده و ضعيف النفس هيچ دردی از دردهای ملت رنج کشيدهء ما تداوی و ساکت نخواهد شد و حرکت و پويائی کشور و جامعهء ما راه  ترقی و تعالی را به طور مؤثری گام نخواهد زد.

   بنا براين، حکومت افغانستان که وارث اينهمه مشکلات و بحران های شديد پس از دوو نيم دهه جنگ، درگيری، ناامنی و ويرانی است،  وزيران و مديرانی را بايستی روی کار آورد که تقوا، تخصص، مديريت، پويائی، وطن خواهی، صداقت و قصد خدمت به منافع ملی و مردم را بدون تعصبات و محدود نگری های تبعيض آميز داشته باشند.

+ نوشته شده توسط نعیم تیمن Naeem Taiman در 2008/2/19 و ساعت 5 بعد از ظهر |

سـلـوک :

تعــریف : سلوک عبارت از یک سلسله فعالیت ها و حرکاتیست که بخاطر رسیدن به هدف از انسان سرمی زند.

براساس این تعریف حرکات وفعالیتهای ما بخاطری رسیدن به هدف می باشد واین گونه فالیت ها با هدف راسلوک یا کردارمی نامیم.

علمای روانشناسی سلوک بشررا به چهار دسته تقسیم کرده اند که عبارت اند از:

1 – سلوک ذهنی     2 – سلوک احساساتی     3 – سلوک اجتماعی     4  - سلوک حرکی

1 – سلوک ذهنی : آن دسته از کردار بشر را دربر می گیرد که بیشتر به فعالیتهای ذهن و عقل انسان تعلق میگیرد.

2 – سلوک احساساتی : آن دسته از کردار بشررا نمایش میدهد که مربوط به خوشی ، غم واندوه ، قهرو غذب ، کینه وحسادت ، ترس وشجاعت ، عشق و مسائل دیگرازاین قبیل می باشد.

3 – سلوک اجتماعی : مظهر روابط انسانها باهم دیگر می باشد که این روابط شاید حسنه باشد یا نباشد.

4 – سلوک حرکی : نوع دیگری ازسلوک بشراست که محصول آن همه صنایع دستی وحرفه هامی باشد دراین سلوک حرکات دست وپا برقراری هماهنگی بین عضلات وچشم نقش بارزوارزنده ای دارد.

 

 

+ نوشته شده توسط نعیم تیمن Naeem Taiman در 2008/2/19 و ساعت 4 بعد از ظهر |

قضات محاکم

 

ای محاکـم ایــنقــدر تــــرک عـــدالـت تـا بـــکی            ظلم بی غوری به این بیچاره ملت تا بکی

 

مـــرجع امیـد خلــق الله به ارض الـلـه تــــوئـــی            عالمی مایوس کردی این حسارت تا بکی

 

بـــره  بـــز گاو مـــرکب را به رشوت میگــیری             اینقدر پستی و دونی خساست تـــا بــکی

 

رشوت از ظالم و مظلوم هردو یکسان میگــیری            این تــــوازن در رشاء این عدالت تا بکی

 

فیصـله در نـفع هیچیک از خــصوم بـــیرون نشد           جانب دادگاهی دیگر این حوالت تا بــکی

 

غــائــب پــــولـــدار ذوالــید است در نــزد شـــما           بر خلاف شرع زنور این قضاوت تا بکی

 

بــر تــو باشــد حــفظ دیــن ایــن رهنمای مسلمین           خود خیانت میکنی ترک حراست تا بـکی

 

بــهــر ابــطال حقـــوقــی حــقـــه هــــــر بــیـنــوا           حیله بازی ها برای اخذ رشـــوت تا بکی

 

راشـــیان از رحــمــت خـــلاق عــالم بــی نصیب           خویشتن را میکنی مصداق لعنت تا بـکی

 

رشــوه مــــیگــیری حــکم ناقصت نقض مـیــشود           از گریبان تو دارند این خجالت تا بـــکی

 

فیصله های حق واضح گـرچه روزی روشن است          میکنی در روی آن بسیار دقت تــا بــکی

 

رحم شـفـقـت درعــبـــادالـلـه خـصال انــبــیـاســت           درمسلمانان مــظـلوم این عـداوت تابکی

 

آنکـــــه ما فــوق است از تنخای ماتحت میـــخورد          این چنین حوصله اندرکارجرعت تا بکی

 

مـــتکی بـــــــر مسـنــدی پیغمبری بــهــری خــــدا          از مقام زی شرافت این ا هانـت تا بــکی

 

ای ز دســتــت عالـــــمان دستش ســــوی آســـمان          خوف از عقبا نداری این شجاعت تا بکی

 

ای خــــدایا عجز زاری و نیازی ما بـــــــه تــست           این دعــای ما نمیگردد اجــــا بت تا بکی

 

ناظم گمنام نخواست افشای نام خویش را

 

ای محاکم از تو این رنج ملامت تا بــکی

 
شاعر گمنام

+ نوشته شده توسط نعیم تیمن Naeem Taiman در 2008/2/19 و ساعت 9 قبل از ظهر |


Powered By
BLOGFA.COM


www.jame-ghor.com